ضدحال یعنی پستت پاک شه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:12
یه نکته ای رو میگم.دوستانی که بعد از دو سه هفته میان و یه کامنت زورکیم میذارن باور کنین من مجبورت نمیکنم که به زور بیاین وبمو و به زورم کامنت بذارین.شما آزادین.پس دیگه نه زورکی بیاین وبم نه زورکی کامنت بذارین لطفا. و ممنون از دوستانی که با صبر و حوصله میان میخونن و با صبر و حوصله هم کامنت میذارن تار...
اسباب كشي - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:12
خل و چل لوازم آرايشيو خونه مامان جون جا گذاشته بود.ماهم مجبور شديم اول بريم اونجا يه آرايشي كنيم.آخه ابروهامو اومده صورتم ژوليده به نظر مياد واسه همين نميتونستم بدون آرايش برم بازار.البته يه آرايش ساده كه فقط صورتم بهتر شه.ديگه پياده روي كرديم تا خونه مامان جون يه 10 دقيقه اي پياده روي كرديم و تا رس...
بي حوصله - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:12
سلام دوستان.من الان كه وبمو باز كردم ديدم كه نصف متناي پستم حذف شده نميدونم واسه شما هم همين طوره يا نه. ولي قسمت ويرايش كه ميرم همه متنا رو هست ولي تو صفحه وبلاگم نيست.خب چون با گوشي مينويسم از حد كه بگذره خودش از متنا حذف ميكنه..كاش هر چه زودتر آنت اينترنتو بيارن اينجا بتونم هر چه زودتر به واي فا ...
کلافگی و صبوری - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 5:11
امروز دومین روز ماه مبار رمضان و اولین روز روزه داریه من.همیشه با این ماه آرامش میگیرم. این روزا هرچی بیشتر میگذره کلافگیم بیشتر میشه.همش تو فکر کار امیرم که جور میشه یا نه.دیشب امیر ساعت 11 خوابید ولی من تا موقع سحر بیدار بودم.دلم گرفته بود.ساعت یه ربع به 4 تازه خوابم گرفت که مامان اومد صدام زد دیگ
دلگیرم از یه دوست - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 5:11
خب الان ساعت 5:46 شروع کردم به نوشتن. این روزا که روزه میگیرم حسابی حوصلم سرمیره.چون بیحال میشم نه جایی میرم نه کسی میاد.امیرم که همش درگیر کاراشه .چون روزه میگیره نمیتونه خونمون بمونه.چندساعتی میاد و عصرا برمیگرده .امروزم که رفت سفارش کاری که گرفته بودو تموم کنه.فکر نکنم تا یکشنبه برگرده یاسوج. آخر
حال خراب - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 5:11
الان با گلوی پر از بغض و یه دل پر دارم مینویسم.نمیدونم چرا این روزا دردا و ناراحتیام داره بیشتر میشه. دلم از آدمایی پره که فقط دنبال حرفن.دنبال خراب کردن اینو اون. من نمیدونم امیر چه بدی به این ملت کرده.انگار چشم خوشی امیرو ندارن. خیلیا همون اولای تحقیقات ما راجبش بد میگفتن که خلافشون ثابت شد.یه نمو
تولد - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 5:11
دیروز بعد از نوشتن پستم.آجی زینب اومد آیسانو گذاشت پیش منو با الهام رفتن بازار که وسایل تولد ستایشو بگیرن.قرار شد تولدو خونه ما بگیریم. دیگه نشستم پا تی وی .سریال برای آخرین بار رو دیدم.بعدشم که آیسان بیدار شد یکم گریه میکرد مجبور شدم سرپا بگیرمش .همینکه میخواستم دو دقیقه بشینم گریه ش شرو میشد.آب جو
آشتی و - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 5:11
خب گفتم که منو امیر بحثمون شد. یکشنبه شب فکر کنم ساعت نزدیکای 9 بود امیر زنگ زد گفت که کارش تموم شده گفت فردا میام.خوش و خرم بودیم که یه دفه من یه طعنه بهش زدم و کم کم از زبونم در رفت که یه نفر راجبش گفته که ... دیگه همه خوش و بش کردنامون تبدیل شد به یه دعوای اساسی.حالم بد شد.هی امیر زنگ میزد داد و
آغاز دوری و دلتنگی - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 5:11
بعد از سه ماه کنار هم بودن امروز امیر راهی تهران شد. جمعه شب خونه امیر اینا دعوت بودیم.خواهرا با شوهراشونو دوتا مامان بزرگم بودن. داداشای امیر و جاریا هم بودن.اونشب صمیمیتم باهاشون بیشتر شد. فقط واسه عیددیدنی رفته بودیم.یکم خجالت میکشیدم ولی این سری بهتر بودم.خانواده امیر خیلی خوب و مهربونن.امیر 5 ت
ویژه - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 5:11
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
تا خدا هست و خدایی میکند امید هست - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 5:11
امروز خیلی حرف خاصی ندارم که بزنم.فقط دوس داشتم بنویسم.دیروز نذری داشتیم ولی یادم رفت ملاغه بچرخونم.حسابی گشنم شده بود.دیشب دقیقا بعد افطار پ شدم.خدا خیلی دوسم داشت که دیروز روزم باطل نشد.واینجوری شد که روزه گرفتن من به پایان رسید. دوشب قدر هم تو خونه پا تلویزیون نشستم و احیا بجا آوردم.امشبم که بخاط
بوی آمدن یار می آید - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 5:11
الان یک عدد اسمای خرذوق داره گزارش میده. فکر کنم همه فهمیده باشن دلیل اینهمه ذوقمو بــــــــــــله...چقد باهوشین شما آقای یار داره تشریف میاره خواهرجان و شوهرشم(همون که خونشون تهرانه )دارن میان. لابد میگین خب چرا آجیت و شوهرش و امیر باهم نیومدن؟ خب از اونجایی که آجی اینا احتمال دادن شب بیان اصفهان خ
شهر بدون یار مگر ارزش دیدن دارد - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 5:11
ساعت 2نصفه شبه.اونقد دلم تنگ شده که همش دلم میخواست یجوری خودمو ٱروم کنم.گفتم بیام بنویسم بلکه ٱروم شم.امیر که خوابه.کلا هرشب ساعت 12میخوابه ولی امشب خیلی زودتر خوابید.چون دیشب 8به بعد بود.با پسرخالش رفت تهران.ساعت6:30 صبح امروز رسیدن و یه سره رفتن دنبال کاراشون تا ساعت نزدیکای8امشب نرفتن خونه.24سا